فاطمه خانوم عزیزمافاطمه خانوم عزیزما، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره

مهمان معصوم دل من

یک پیشنهاد خوب برای مامانای خوب

سلام به همه دوستای عزیزم. به همه اونایی که خدا دلشون رو مهد پرورش بنده هاش قرار داده.راستش یک کاری که من در طول بارداریم سعی کردم انجام بدم و خیلی از خدا بابت اون شاکرم حفظ قرآن بود.اصلا نترسید .هیچ کار سختی نیست.فکرم نکنید من خیلی آدم با اراده ای بودم که خودم تنهایی این مسیر رو شروع کردم. یک موسسه ای هست برای حفظ غیر حضوری قرآن.ماهی 13هزار تومان می دیم و هفته ای دوبار مربی زنگ می زنه خونمون و هم درس می پرسه هم طرح درس جلسه بعد رو میده.من با همین روش تقریبا دوجزء رو حفظ کردم.CDاستاد پرهیزکار و منشاوی رو هم میدن که با صوت هر کدوم خواستید حفظ کنید.باعث می شه بچه تون از جنینی با قرآن انس بگیره و انشالله در بزرگسالی گوشت و...
11 شهريور 1393

دیگه داری کم کم میای...

سلام جوجوی من چند روزپیش نمایگاه سیسمونی بود.رفتیم و برات تخت و کمد خوشگلتو خریدیم.قراره اول مهر بیارنش. راستی یادته گفتم معلمم میگه دعا کن تولد بچت باعث خیر برای همه بشه؟منم این دعا رو زیاد برات کردم. بابا خوش قدمممممممممممم! من که تو این دوسال زورم به بابایی نرسید که مجبورش کنم درست درس بخونه و ارشد قبول بشه.اما انگار پاقدم شما بود که باعث شد به راحتی قبول بشه و دل مارو شاد کنه. امیدوارم که قدمت برای همه خیر باشه...در همه مراحل زندگیت... ...
8 شهريور 1393

یک حس عجیب به من دادی!

من زودتر از همه دوستام یعنی در اول20سالگی ازدواج کردم.زودی درسم رو تموم کردم و زودی وارد ارشد شدم.همیشه می خواستم ببینم بعدش چی می شه .چه حسی بعد هر مرحله از زندگی هست.ولی وقتی فهمیدم تو در وجود من ریشه دواندی و خدا مادر شدن رو به من هدیه کرد حس خیلی متفاونی پیدا کردم.انگار 10 سال بزرگتر شدم.انگار دیگه راستی راستی وارد دنیای آدم بزرگا شدم!حتی بعد ازدواج هم این حس تا این حد بهم دست نداده بود.امیدوارم روزی خودت هم این حس شیرین رو تجربه کنی. زودتر بیا که دنیا منتظر توست.صبر نکن دنیا برات برنامه ریزی کنه.خودت آره خودتو برای دنیا برنامه بریز.مثل اکثر آدمای این دوره زمونه نباش که اسیر روزمرگی های این زندگی شدن.تو یک آدم جدید باش.نمی دونم ...
30 مرداد 1393

بالاخره فهمیدم که تو یک دختری...

سلام عزیز مامان. قبل از این که بچه دار بشم همیشه دوست داشتم بچم دختر باشه.انقدر زیاد که حدس می زدم کلا پسر زا بشم و حالم حسابی گرفته بشه.ولی وقتی بابات و دیدم و خودمم تجربم بیشتر شد به این نتیجه رسیدم هم پسر خیلی خوبه هم دختر.ولی باز ته دلم دوست داشتم بچه اولم دختر باشه.تا بشه همدمم. از اول که باردار شدم حس می کردم تو دختری.تا اینکه سونوگرافی جنسیت رو توی پنج ماهگی انجام دادم و مطمئن شدم.خدارو شکر می کنم که منو به این آرزوم رسوند.  برای اسمت زیاد فکر کردم.خودم اسمم زهرا بود ولی همیشه مهگل صدام می کردن.دوست دارم تو اینطوری نباشی همیشه یک اسم داشته باشی.اونم اسمس که بهش افتخار کنی.به همین دلیل اسم بالاترین بانوی هست...
21 مرداد 1393

روزی که به بابات گفتم تو یک پدر شدی...

اواخر اسفند بود.صبح یک صبحانه شاهانه درست کردم و خونه رو تزیین کردم.بابات حموم بود وخبر نداشت.شروع کردم به فیلم برداری از خونه و بعدش رفتم جلوی در حموم که بابات بیرون اومد و خشکش زد.گفتم :چه احساسای داری؟گفت:چه احساسی دارم؟گفتم از اینکه از امروز یک پدر هستییییی! فیلمش و دارم.هر وقت خواستی بگو برات بذارم تا ببینی. مامان خودم(مامانی) وقتی خبر رو از من شنید که مامان بزرگ شده از خوشحالی بغلم کرد و هی می گفت از کجا فهمیدی؟واقعااا؟ مامان بابا (مامان جون) هم وقتی فهمید که بابات بی مقدمه عکس سونوگرافی تو رو انداخت تو دامنش. عسل مامان..نمی دونی با اومدنت چقدر همه مارو خوشحال کردی. مامان جونت هم از اول که اومدی تو ...
20 مرداد 1393

می خواستم مامان بشم

سلام عزیز مامان. قصه زندگی من بلنده .مثل همه مامانای دیگه.دوره کوکی و نوجوانی خوب و پرشوری داشتم.همیشه توی مدرسه جزو درس خون ها بودم.همیشه دوستای زیادی داشتم.فکر کنم بعضیاشونو در آینده خاله صدا کنی.مثل خاله زهرا،فائزه،هدیه ویگانه و.. خلاصه در بیست سالگی درست وقتی ترم دوم دانشگاه رو تموم کردم ازدواج کردم.بابات خیلی خوب و مهربون بود.یادم بنداز بعدا از خاطرات اون روزها تعریف کنم.وقتی درسم تموم شد و وارد مقطع ارشد شدم دیدم دیگه نمی تونم مامان شدنم رو عقب بندازم.دلم می خواست زودتر به دنیا بیای و پیشم باشی.خلاصه از خدا خواستم.خدای مهربون هم در بهمن 92 تو رو که به اندازه نوک سوزن بودی توی دل من گذاشت. یادش بخیر اون روزی که می خواستم از بی ...
20 مرداد 1393